روز خوبی نبود
اون از کله صبح که همسایه پایینی باز اومد و گفت از حموم به طبقه پایین آب داده
بعدش که با یکی از همکلاسیای دوران دانشجویی رفتیم نمایشگاه هنرهای تجسمی فجر و نامزدش آنچنان اعصاب خردی ای درست کرد که بیچاره موقع خدافذی به وضوح چشماش پر اشک بود
تهش یه آدم بیمار که اومده بود کامنت داده بود:
| چه حال بهم زنید شماهایی که برای موندن و ساختن، فرار می کنید. شما اگه عرضه داشتید، همین جا یه گهی می شدید. |
ما را در سایت « روایت خطّی یک پیاده راه » دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 95