این روزا خودمو شبیه یکی از آدمای رد لیست تحت تعقیب ترین آدمای دنیا میبینم؛ منتها من اونی ام که از دست فکرام در میرم.
یادم میاد دوم دبیرستان بودم، یه بار اومدم اون ماشین حساب کاسیو جیبی که از داداشم به خواهرم و بعد به من رسیده بود رو روشن کنم که با روشن شدن اولین دکمه ش، یه عدد خیلی دراز روش اومد. منم تو عالم پوچگرایی ای که اون سالا داشتم، گفتم این عدد یه پیامه، شاید وقت مرگمو داره بهم خبر میده. و نشستم حساب و کتاب کردن و رسیدم به یه روز توی اردیبهشت 85 و بعد با خیال راحت، یه لبخند عاقل اندر صفیح به دنیا زدم و تکیه دادم به پشتی صندلی مخمل سبز جلوی میز تحریر و گفتم: آخیش! داره تموم میشه
تازه اون عدد رو توی جلد پشتی کتاب شیمی نوشتم و روز و ساعتی هم که محاسبه کرده بودم چند جا یادداشت کردم.
تقریبا دو سال بعد، یه روزی که سر کلاس زبان مدرسه، آقای رحمانی داشت نصیحتمون میکرد، وقتی میخواست برای عمیق تر زندگی کردنمون گفت هیچ کس از وقت مرگش خبر نداره، من مثل شیر گفتم: من خبر دارم
چقدر منتظر اون روز بودم
ولی سال کنکور
انقدر پر از امید و انگیزه بودم که میگفتم این همه زحمت کشیدم و نمیخوام 2 ماه قبل کنکور بمیرم. لا به لا ی بچگیم به خدا میگفتم من ازت ناحق و چیزی که لایقش نیستم نمیخوام، بیا و کمکم کن کنکورمو خوب بدم، ولی قبل از انتخاب رشته بمیرم که حق کسی ضایع نشه بخاطر اینکه من نباید رتبه بهتری از اون میگرفتم اما گرفتم
حالا چی
18 سال گذشته
یعنی 13 تا 365 روز و 5 تا 366 روز
چند روز پیش که میخواستم برم دفترچه بیمه مو تمدید کنم، دنبال عکس میگشتم، یه عکس واسه همون سال پیدا کردم! سالایی که من میگفتم میخوام دیگران رو با نداشتم عکس جدید برای مراسم ترحیمم عذاب بدم که انقد منو نادیده میگرفتن، اما این عکس پرسنلی رو مجبور شدم برم بگیرم. یه شیت 3 تایی از اون عکس برداشتم و گذاشتم رو پایه مانیتور که هر وقت اینجا میشینم چشم بدوزم به خودم تااااا شااااید اون پسر بچه ی در توهم دانایی، سالای بعد خودشو ببینه و یه جوری از پیچ و خمای روزگاری که پیش رو داره، متفاوت عبور کنه و چیزی نشه که امروز شده ...
ما را در سایت « روایت خطّی یک پیاده راه » دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 32