یادداشت های بی مقدمه (۹)

خرید بک لینک
یه جایی میرسه که بالاخره آدم وامیسته و پشت سرش رو نگاه میکنه؛ خیلی وقتا نگاه کرده اما اینبار خیلی صادقانه تر نگاه میکنه و از خودش میپرسه: خب؟ چی شد؟ الان کجای کاری دقیقاً؟

و جوابی به ذهنش نمیرسه!

این حالته نه پوچیه، نه افسردگیه، نه حتی بیخیالی و بیتفاوتی؛ در واقه هیچ اسمی براش به ذهن خطور نمیکنه و در عین حال و محض خالی نموندن عریضه هم، هیچ کدوم از این واژه ها بهش نمیخوره.

دنبال خودش نه سر درد داره، نه بی حوصلگی، نه چیزی که بشه بهش گفت اعصاب خوردی. کلاً از میزان مبهم بودن و غریبگیش، میشه عین سیاه چاله، که فقط سوالِ پشت سوال میسازه و هی ابهامش بیشتر میشه

بدبختی اینجاست که سوالاش هم مبهمه، یه مشت سکوت و علامت سوال، یه مشت سکوت دیگه و علامت سوال بعدی، باز سکوت و یه علامت سوال بولد تر از بقیه، بعدش سکوت و یه علامت سوال پچ پچ ماندِ درِگوشی و باز یک در میون سکوت و علامت سوالای ریز و درشت و بازی با فونت ها و استایلای مرسوم و غیر مرسوم گفتاری و نوشتاری

یه جایی میرسه که با هر کی میای سر صحبت رو باز کنی، میگی خب که چی؟ بعدش چی؟ مکالمه های بدون سلام و کم احوال پرسی که ختم میشن به خوابیدنای بدون شب بخیر و خداحافظی! تازه با کی؟ نمیدونی!!!

یاد قدیما و یاهومسنجر فقید بخیر که توش زندگی میکردی، اما انقدر غریبه بودی و غریبه میدیدی، که از واقعیت غافل نمیشدی؛ و همزمان از هر وقت دیگه ای واقعی تر بودی!

واقعی ... شاید جواب همینه ... باید واقعی باشی، واقعی بشی، به قول استاد ساسا، اونقدر نزدیک و جدی، که تمام حواس رو درگیر کنی و هیچی رو از دست ندی

و جالب اینجاست، این همه ای که نمیخوای هیچیش رو از دست بدی، اونقدر ناشناخته و دور میبینی، که همون هیچش هم اگه از جلوت رد بشه یا توی خیابون ازت ساعت یا آدرس بپرسه، احتمالا بی توجه از کنارش رد میشی ...

« روایت خطّی یک پیاده راه »...

ما را در سایت « روایت خطّی یک پیاده راه » دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1397 ساعت: 21:14

صفحه بندی